پوریا پوریا ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

پوریا پسر مهربون من

گشت و گذار در باغ وحش

گل پسر ما دیروز برای اولین با رفته باغ وحش و دیدن حیونای مختلف صبح از خواب بیدار شدیم و تصمیم گرفتیم تا آقا پسر رو ببریم گردش و گفتیم بهتره بریم باغ وحش چون هم تفریح می کنیم و هم پوریا با حیون ها آشنا میشه بماند که پسر عسل اولش خیلی ترسید و اصلا به طرف قفس ها نمی رفت ولی بعد از کلی توضیح علاقه پیدا کرد بیشترین حیونی که نظرش رو جلب کرده بود میمون بود و همش جلوی قفس اون بود اینم چند تا عکس از سفر علمی گل پسر این هم پوریا جلوی قفس پرندگان با نگاهی حیرت انگیز و البته کمی هم ترس قاطیش   این هم آقا پوریا خوشحال و خندان در آغوش کانگارو البته گاهی هم متفکر ...
26 آذر 1391

دیشب 20/9/91 خونه مامانی

سلام قند عسلی الان که دارم اینو می نویسم دلم برات یه ذره شده  دیشب خونه مامانی بودیم و از اونجایی که شما سرما خورده بودی مامانی برات یه کم شلغم پخته بود تا بخوری و بهتر بشی گفتیم بهتره اول بخور بدیم بعد بخوری خلاصه یه پتو آوردیم و ظرف شلغم برای اینکه تنها اون زیر نباشی خاله رویا و من هم باهات اومدیم زیر پتو همینکه در ظرف رو برداشتیم تا بخور شلغم بهت بخور زود دویدی بیرون و هرچی بهت گفتیم بیا قبول می کردی عقب عقب می رفتی و می گفتی اتلا من می تتم (یعنی اصلا من می ترسم) خلاصه هر کاری کردیم حاضر نشدی که بیای و ما هم برای اینکه اذیت نشی زیاد اصرار نکردیم و تا چند دقیقه بعد هر کی میومد طرفت می گفتی من می تتم الهی من قربون اون شیرین زبون...
26 آذر 1391

پسر گل من و بازی هاش

    سلام سلام اول از همه ببخشید که دیر به دیر میام مطلب می ذارم راستش اینقدر که سرعت سایت پایین اومده خیلی سخت میشه مطلب ارسال کرد. ولی دلم برای همه ی دوستای گلم تنگ شده بود گل پسر ما هم این روزا خدا رو شکر خوبه و حسابی سرگرم بازی و شیطنته و همچنان داره به آتیش سوزوندناش اضافه میشه    و تا وقت گیر میاره شروع می کنه به اذیت کردن خاله سعیده و موهاش رو میکشه و اون موقع هست که جیغ خاله سعیده در میاد     تازگی های یاد گرفته که بازی کامپیوتری کنه و عاشق مرغ  بازیه و هر دفعه که می بازه میگه مودی یعنی مردی الهی قربون اون بازی کردنت بشم قند عسلم&nb...
26 آذر 1391

خواب ناز

امیدوارم همیشه خوب بخوابی و خوابهای رنگی و قشنگ ببینی عزیزکم برات قصه میگم تا که بخوابی دیگه اشکی نریز نکن بیتابی                                             میگم حکایت بره و گرگه                                   برات میگم که دنیا چه بزرگه بخو...
26 آذر 1391

کاردستی های قند عسل

خیلی وقت بود که تصمیم گرفته بودم کاردستی هایی که پوریا تو مهد درست کرده رو بذارم رو وبلاگش تا همیشه براش یادگاری بمونه و وقتی بزرگ شد ببینه چه هنرنمایی هایی کرده یکی یه دونه ی من اون کاغذهای ریز روی تخم مرغ رو پوریا چسبونده   الهی قربون اون دستای کوچولو و خوشگلت برم نیم دایره زیر تلویزیون و مستطیل وسط کار آقا پوریاست الهی قربون اون خونه درست کردنت بشم عسل من     الهی قربون اون رنگ کردنت نقاشی هات برم اون نقطه های رنگی هم انگشت های کوچولو نازت هستن الهی فداشون بشم من پیکاسوی کوچولوی من   نقاشیش رو ببین ای جانم عزیزم   خال های روی بال پروانه کار خوده...
26 آذر 1391

لغت نامه ی گل پسری

قند عسل مامان این روزا خیلی شیرین زبون تر از قبل شدی و همش می خوای توجه همه رو به خودت جلب کنی و  برای همین حرفهایی که کار می بری خیلی دوست داشتنی و قشنگه می نویسم تا برات بمونه و وقتی بزرگ شدی کلی لذت ببری عزیز دلم اوشتل من..... خوشگل من شی هار میهونی..... چی کار می کنی  عیبی نداله عدیدم..... عیبی نداره عزیزم بدن تو ترش..... بزن تو سرش  عمو پپر....... عمو مظفر بابا جوجو..... بابابزرگ اذیت نهون دیده..... اذیت نکن دیگه  وقتایی که می خوای خودت رو برای خاله رویا لوس کنی می گه خاله لوب یا  الهی قربونت برم رو خیلی خیلی قشنگ می گی ولی من نمی تونم بنویسم  تا می...
26 آذر 1391

هفته قبل

      سلام گل من امروز تقریبا بعد از 5 روز اومدم تا برات بنویسم ت این هفته که نبودیم چیکار کردیم کجا رفتیم باز هم از قرار معلوم رفتیم شمال و عروسی ایندفعه با باباییرفتیم چون بابا رامین کار بود و نمی تونست با ما بیاد و ما هم باید می رفتیم آخه عروسی پسر دایی مامان بود و نمی شد نرفت گل پسری حسابی بهت خوش گذشت و کلی واسه ی خودت لذت بردی هم هوا خوب بود و هم مهمونی عالی تو عروسی هم که تا می تونستی رقصیدی و مجلس رو گرم کردی من نمی دونم اینا چطوری می خوان جواب این همه زحمت تورو بدن اصلا شاید هم نتونن عزیز دلم اینقدر شب خسته بودی که شامت رو که خوردی روی پای بابایی زود گرفتی خوابیدی و فردا صبح زود هم راهی شدیم و ب...
26 آذر 1391

سفر تابستون 3

اینجا هم رودخونه ای نزدیک خونه ی مامان عمو مظفر (خاله) که فردای روز عروسی فرشته ما بچه ها همه با هم رفتیم اونجا کلی آب بازی کردیم خیلی خیلی چسبید اول از همه پریسا رو خیس آب کردیم بعد رویا رو بعد هم همه با هم مامان دنیا رو فقط مونده بودن مونا و سعیده و پرستو که مونا و سعیده رو که نمی شد خیس کرد عوضش خدمت پرستو حسابی رسیدیم و مثل موش آب کشیده کردیمش و گل پسر من هم اون وسط هی سنگ می انداخت تو آب و می گفت منم می خوام بازی کنم ولی وقتی که خیلی بازی جدی شد رفت پیش خاله سعیده وایستاد و مثل اینکه ترسیده بود و نگاه میکرد مهربونم خیلی خیلی دوست دارم و امیدوارم همیشه سلامت باشی و حسابی بهت خوش بگذره و خنده از رو لبات هیچ وقت پاک نشه که تنها دلیل ...
26 آذر 1391